گنجور

 
جهان ملک خاتون

یکباره عهد یار فراموش کرده‌ای

دست مراد با که در آغوش کرده‌ای

گفتی حدیث خصم نگیری به گوش و من

دیدم به چشم خویش که در گوش کرده‌ای

ای دل اگر ز دست برفتی غریب نیست

کز آتش فراق تو بس جوش کرده‌ای

لب را ز یاد آنکه شب و روز و ماه و سال

یادت کند رواست که خاموش کرده‌ای

حیف آیدم ز جان تو ای جان نازنین

کاین جرعه‌های درد چرا نوش کرده‌ای

جان جهان که در دو جهان از برای تست

یکباره زین معاینه مدهوش کرده‌ای

امروز باز جور و جفایش نتیجه بود

انواع وعده‌ها که شب دوش کرده‌ای