گنجور

 
جهان ملک خاتون
 

ای نگارین زلف شبرنگت به گل پرچین مکن

ابروان چون هلالت را به مه پرچین مکن

صورت خود را چو می بینی ببین در آینه

لیکن ای جان طعنه ها بر لعبتان چین مکن

گر تو دعوی می کنی شطرنج عشقش باختن

گرچه لجلاجی دلا این عرصه را پرچین مکن

جانم از هجرت به جان آمد ز روی مردمی

حسبتاً لله جفا بر بی دلان چندین مکن

گفته ای یاری دگر گیرم به ترک او کنم

هرچه می خواهی بکن با ما خدا را این مکن

در فراق روی چون ماه تمامت دلبرا

دامنم را بیش ازین از خون دل رنگین مکن

چون من مسکین نه مرد دست و بازوی توأم

ای جفاجو بیش ازین اسب جفا را زین مکن

گر گناهی کرده ام بگذر ز روی لطف از آن

ای نگار نازنین نازنینان این مکن

چون تویی در شادی و ناز و نعیم این جهان

خاطر بیچارگان را بیش ازین غمگین مکن