گنجور

 
جهان ملک خاتون

بیا دردم به وصل خود دوا کن

ز لعلت کام جان ما روا کن

به وصلم وعده ی بسیار دادی

یکی زان وعده ها آخر وفا کن

خلاف بی وفایی کز تو دیدم

وفا داری کن و ترک جفا کن

مکن بیگانگی با ما ازین بیش

مرا با خود زمانی آشنا کن

که گفتت ای نگار شوخ دلبر

چو چشم بد مرا از خود جدا کن

مرا از وصل خود بنواز یک شب

نظر ای دوست آخر بر خدا کن

به صلح آخر شبی از در درآیم

اگر مردی به ترک ماجرا کن

تو سروناز بستانی حقیقت

شدم خاکت گذر بر سوی ما کن

طبیب من تویی از روی احسان

جهانی را ز وصل خود دوا کن

 
sunny dark_mode