گنجور

 
جهان ملک خاتون

سهی سروا گذاری سوی ما کن

امید ناامیدی را روا کن

به جان آمد دلم از درد دوری

بیا درد دل ما را دوا کن

جفا تا کی کنی بر من نگارا

خلاف رای خود روزی وفا کن

ز روی لطف و یاری رحمت آور

بدین بیچاره و تندی رها کن

بهار آمد زمانی خوش برآسا

عزیز من به ترک ماجرا کن

به عشق روی تو شد مبتلا دل

به وصلت چاره این مبتلا کن

الا ای مردم چشم جهان بین

به محراب دو ابرویش دعا کن

ز خوان وصل تو بس بی نواییم

ز لطفت رحمتی بر بینوا کن

به کوری حسودان یک دو روزی

بیا جانا و رو در روی ما کن

تویی شاه جهان و من گدایی

نظر گر می کنی سوی گدا کن