گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای صبا نیست به عالم چو قدش سرو روان

تو برو وز من خاکیش سلامی برسان

چون سلامش برسانی ز من خسته بگو

که مرا از غم ایام فراقت برهان

یا رب آن شب چه شبی باشد و آن روز چه روز

که درآید ز در بخت من آن سرو روان

آفتابست رخ روشن جان پرور تو

تا به کی ذرّه صفت از تو شوم سرگردان

دل فکندم به بلای سر زلفت بازآی

تا کنم در سر کار تو سر و جان جهان

بلبلا باد صبا گل ز تو بربود و برفت

چاره ای نیست بجز صبر برو قصّه مخوان

گفتم آن دلبرم از روی کرم بازآید

واپس آمد چو بدیدیم همان بود همان

بود در خاطر من کاو ز جفا برگردد

بر وفا و کرم دوست نه این بود گمان

رحمتی بر من دلخسته کن ای بی رحمت

گر به دل دوست نداری تو بدارم به زبان