گنجور

 
جهان ملک خاتون

با تو تا جان باشدم یاری کنم

در همه حالی وفاداری کنم

با من ار آهنگ بیزاری کنی

من ز اندوه و غمت زاری کنم

چون ز عشقت بهره ی من خواریست

نیست عیبی گر جگرخواری کنم

در سر زلفت گرفتارست دل

چون دوای آن گرفتاری کنم

سیل خونین می رود در دامنم

از دو دیده بس که خونباری کنم

ار لبت بوسی به جانی می دهد

از میان جان خریداری کنم

تا سرم باشد وفایت در دلم

حاش لله چون جفاکاری کنم

جانم از فکر جهان آمد به لب

خود نگویی یک شبی یاری کنم