گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون
تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک
ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون
تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار
کز درون او شعاع آفتاب آید برون
ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شوی
پخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون
در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر
چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون
گر بروی تو حریم خویش را در بسته اند
سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به موضوع گذر از کدورتها و رسیدن به روشنی و حقیقت اشاره میکند. او به این نکته تاکید دارد که باید واقعهای و یا ضربهای سخت به جان انسان بیفتد تا او از خواب غفلت بیدار شود و به حقیقت وجودی خود پی ببرد. همچنین، وی توصیه میکند که افراد باید با گریهها و احساسات خود ارتباط برقرار کنند تا از درونشان نور و آگاهی به بیرون بیاید. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که در مسیر تکامل، نباید خود را در قید و بندهای دنیوی قرار داد و لازم است که بر تلاش درونی و رشد فردی تمرکز کرد تا به آگاهی و حقیقت نهایی دست یابند.
هوش مصنوعی: میدانم که روزی چهرهام در برابر تو آشکار خواهد شد، تا تو تصور نکنی که روح من از پیچ و خمها آزاد میشود.
هوش مصنوعی: باید ضربهای به دل و جان کهنه و خفته وارد شود تا دوباره زندگی و نشاط به آن بازگردد. بدون درد و زخم، صدای دلنشین ساز به گوش نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: تاک خود را با اشکهای شبانه سیراب کن، چرا که از درون او نور آفتاب بیرون خواهد آمد.
هوش مصنوعی: من نگرانم که تو به صورت نامرئی و بیمقدار بمانی. بهتر است خود را با تجربه و دانش بیشتر آماده کنی تا زمانی که نور و آگاهی به تو برسد.
هوش مصنوعی: از دنیای مادی و ظاهری دوری کن و خودت را به چیزهای زودگذر و دنیوی وابسته نکن. اگر حس زیبایی و روشنی در درونت وجود دارد، آن را بروز بده و به اشتراک بگذار.
هوش مصنوعی: اگر تو به حریم خودت وارد شوی، درهای آن بستهاند و بر سنگ آستان، سنگی با رنگ لعل و زیبا نمایان میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون
ز اول شبه تا دم صبح آفتاب آید برون
تا به چشم من خیال آن به آمد خواب رفت
چون نمک افتد درون دیده خواب آید برون
از جگر خونی که ریزم دل غذا میسازدش
[...]
با چنین حسن آن صنم گر بی حجاب آید برون
آفتاب از برقع و ماه از نقاب آید برون
گر شبی طالع شود بر بام چون بدرالدجا
تا صباح از شام زلفش آفتاب آید برون
تا بود مهمان چشم من خیال چشم او
[...]
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون
صبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون
می جهد آتش چو شمع از دیده گریان من
هیچ کس نشنیده است آتش ز آب آید برون
بی دهن شو تا غم روزی نباید خوردنت
[...]
بس که آن گل صبحدم با آب و تاب آید برون
گر فشارم دیده برعکسش، گلاب آید برون
از فروغ چهره، ابرویش نمی آید به چشم
چون مه نو کز پناه آفتاب آید برون
نشکند بی دستبرد ساغر می سد شرم
[...]
صبحدم مطلوب چون مست شراب آید برون
ز آه صدیقان او بوی کباب آید برون
کی شود ظاهر کرامت از ولی پیش نبی
ذره ها پنهان شود چون آفتاب آید برون
سال ها شد جای در ویرانهٔ دل کرده ام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.