گنجور

 
اقبال لاهوری
 

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی

در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آئی

در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی

مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه

وقت است که در عالم نقش دگر انگیزی

آنکس که بسر دارد سودای جهانگیری

تسکین جنونش کن با نشتر چنگیزی

من بنده بی قیدم شاید که گریزم باز

این طره پیچان را در گردنم آویزی

جز ناله نمی دانم گویند غزل خوانم

این چیست که چون شبنم بر سینهٔ من ریزی