به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد
غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد
چه حرم چه دیر هرجا سخنی ز آشنایی
مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد
چه ندیدنیست اینجا که شرر جهان ما را
نفسی نگاه دارد، نفسی دگر ندارد
تو ز راه دیدهٔ ما به ضمیر ما گذشتی
مگر آنچنان گذشتی که نگه خبر ندارد
کس ازین نگین شناسان نگذشت بر نگینم
به تو میسپارم او را که جهان نظر ندارد
قدح خرد فروزی که فرنگ داد ما را
همه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دلشکستگی میپردازد. شاعر در آن به دشواری ابراز رنج و غم دل میپردازد و اشاره میکند که این دردها بهتر است که ناگفته بمانند. او به طرح مسائلی چون رازهای عاشقانه و نگاههای عمیق میپردازد و میگوید که در این دنیای پر از غم و غصه، حتی نگاه کردن به معشوق هم بدون خبر و درکی از عواطف عمیق کافی نیست. شاعر در نهایت به تاثیری که عشق و زیبایی بر او گذاشته اشاره کرده و میگوید که هرچند همه چیز زیباست، اما بدون محبت و ارتباط واقعی، هیچ چیز اثر پایدار ندارد.
هوش مصنوعی: من به طور خاموشی درد و غم خود را در دل نگه میدارم، زیرا فریاد زدن فایدهای ندارد. هیچکس نمیتواند درد دل مرا به درستی درک کند و از آنجایی که کسی مانند من شدیداً غمگین نیست، بهتر است سکوت کنم.
هوش مصنوعی: هر کجا که بروی، چه به مکان مقدسی مانند حرم و چه به جایی که بیاحترامی وجود دارد، اگر صحبت از آشنایی شود، تنها در صورتی میتوان آن را گفت که کسی از راز من و تو خبر نداشته باشد.
هوش مصنوعی: این جا چه چیزی را نمیبینیم که آتش دنیا به ما اجازه میدهد دم بزنیم، اما دیگر فرصتی برای نفس کشیدن نیست.
هوش مصنوعی: تو از راه چشمان ما به قلب و ذهن ما وارد شدی، اما به گونهای وارد شدی که حتی نگاه ما هم از وجود تو بیخبر است.
هوش مصنوعی: هیچکس از شناخت نگین من عبور نکرده است، بنابراین این نگین را به تو میسپارم، چون دیگران توانایی دیدن او را ندارند.
هوش مصنوعی: جام خرد و دانش ما را روشن کرده است و هرچند که نورش مانند آفتاب درخشنده است، اما از سحر و جذابیت خاصی برخوردار نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
[...]
دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد
سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد
هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی
نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد
کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی
[...]
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد
سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد
خط ما غبار هم نیست که به کس رسد پیامش
قلم شکستهٔ رنگ، غم نامهبر ندارد
دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم
[...]
سر کوی اوست جایی که صبا گذر ندارد
چه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد
چه کسی که هر که گردد به تو چون هدف مقابل
اگرش به تیر دوزی ز تو چشم بر ندارد
شب هجر ناله من که ز سنگ خون گشاید
[...]
تو که خفتهای به راحت دل تو خبر ندارد
که شب دراز هجران ز قفا سحر ندارد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.