گنجور

 
اقبال لاهوری
 

ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش

نصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر

ز خوی فشانی من لعل خاتم والی

ز اشک کودک من گوهر ستام امیر

ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را

بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر

خرابه رشک گلستان ز گریهٔ سحرم

شباب لاله و گل از طراوت جگرم

بیا که تازه نوا می تراود از رگ ساز

مئی که شیشه گدازد به ساغر اندازیم

مغان و دیر مغان را نظام تازه دهیم

بنای میکده های کهن بر اندازیم

ز رهزنان چمن انتقام لاله کشیم

به بزم غنچه و گل طرح دیگر اندازیم

به طوف شمع چو پروانه زیستن تا کی؟

ز خویش اینهمه بیگانه زیستن تا کی؟

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.