گنجور

 
اقبال لاهوری

هوای فرودین در گلستان میخانه می‌سازد

سبو از غنچه می‌ریزد ز گل پیمانه می‌سازد

محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد

به طوف شعله‌ای پروانه با پروانه می‌سازد

به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازی

چه بی‌دردانه می‌سوزد چه بی‌تابانه می‌سازد

تنش از سایهٔ بال تذروی لرزه می‌گیرد

چو شاهین زادهٔ اندر قفس با دانه می‌سازد

بگو اقبال را ای باغبان رخت از چمن بندد

که این جادو نوا ما را ز گل بیگانه می‌سازد