گنجور

فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱

 

…  به در

که نام بزرگی که آورد پیش

کرا بود از آن برتران پایه بیش

پژوهندهٔ نامهٔ باستان

که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآیین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱

 

…  خشک را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخهای بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

ز خارا گهر جست یک …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۵

 

…  فرزند و شیرین روانم یکیست

ببرم پی از خاک جادوستان

شوم تا سر مرز هندوستان

شوم ناپدید از میان گروه

برم خوب رخ را به البرز کوه

بیاورد فرزند را چون …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲

 

…  شبان داغ دل خفته بود

ز کار زمانه برآشفته بود

چنان دید در خواب کز هندوان

یکی مرد بر تازی اسپ دوان

ورا مژده دادی به فرزند او

بران برز شاخ برومند او

چو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۳

 

…  زمین

که کردند هر کس بدو آفرین

از اسپان تازی به زرین ستام

ز شمشیر هندی به زرین نیام

ز دینار و خز و ز یاقوت و زر

ز گستردنیهای بسیار مر

غلامان رومی به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۴

 

…  رفت با ویژه‌گردان خویش

که با او یکی بودشان رای و کیش

سوی کشور هندوان کرد رای

سوی کابل و دنبر و مرغ و مای

به هر جایگاهی بیاراستی

می و رود و رامشگران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۶

 

…  برخاستند

که ای افسر بانوان جهان

سرافراز بر دختران مهان

ستوده ز هندوستان تا به چین

میان بتان در چو روشن نگین

به بالای تو بر چمن سرو نیست

چو رخسار تو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۰

 

…  من بر ستمها رسید

پدر بود در ناز و خز و پرند

مرا برده سیمرغ بر کوه هند

نیازم بد آنکو شکار آورد

ابا بچه‌ام در شمار آورد

همی پوست از باد بر من بسوخت

زمان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۴

 

…  شد دوخته مغز تا مغفرش

نگه کردم از گرد چون پیل مست

برآمد یکی تیغ هندی به دست

چنان آمدم شهریارا گمان

کزو کوه زنهار خواهد بجان

وی اندر شتاب و من اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۱

 

…  بویهٔ دخت مهراب خاست

دلت راهش سام زابل کجاست

بفرمود تا سنج و هندی درای

به میدان گذارند با کره نای

ابا نیزه و گرز و تیر و کمان

برفتند گردان همه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۴

 

…  کابل رسیدند خندان و شاد

سخنهای دیرینه کردند یاد

همه شهر ز آوای هندی درای

ز نالیدن بربط و چنگ و نای

تو گفتی دد و دام رامشگرست

زمانه به آرایشی دیگرست

بش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۵

 

…  و روز دارید کارآگهان

بجویید هشیار کار جهان

ازین لشکر ار بد دهند آگهی

شود تیره این فر شاهنشهی

شما دل مدارید بس مستمند

که باید چنین بد ز چرخ بلند

یکی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۶

 

…  دریای جوشان بد و رود آب

خروشیدن آمد ز پرده‌سرای

ابا نالهٔ کوس و هندی درای

تبیره برآمد ز درگاه شاه

نهادند بر سر ز آهن کلاه

به پرده‌سرای رد …  به خواب

همه شب همی لشکر آراستند

همی تیغ و ژوپین بپیراستند

زمین کوه تا کوه جوشن‌وران

برفتند با گرزهای گران

نبد کوه پیدا ز ریگ و ز شخ

ز دریا به دریا …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱۰

 

…  تبیره برآمد ز دشت

به شهر اندرون کوس با کرنای

خروشیدن زنگ و هندی درای

برآمد سپه را به هامون کشید

سراپرده و پیل بیرون کشید

سپاه اندرآورد پیش سپاه

چو هامون شد از گرد کوه سیاه

خزروان دمان با عمود و سپر

یکی تاختن کرد بر زال زر

عمودی بزد بر بر روشنش

گسسته …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۱

 

…  دشت سپنجاب تا رود آب

که گفتی زمین شد سپهر روان

همی بارد از تیغ هندی روان

یکایک به ایران رسید آگهی

که آمد خریدار تخت مهی

سوی زابلستان نهادند روی

جهان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۳

 

…  بزر

هم از ترگ زرین و زرین سپر

همان تازی اسپان زرین لگام

همان تیغ هندی به زرین نیام

ازین بیشتر نامداران گرد

قباد اندر آمد به خواری ببرد

چو کلباد و چون …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۳

 

…  تیغ کینه بباید کشید

ز هر بد به زال و به رستم پناه

که پشت سپاهند و زیبای گاه

دگر روز برخاست آوای کوس

سپه را همی راند گودرز و طوس

همی رفت کاووس لشکر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۱

 

…  گردن برآورده رخشان تبر

تو گفتی زمین شد سپهر روان

همی بارد از تیغ هندی روان

ز مغفر هوا گشت چون سندروس

زمین سر به سر تیره چون آبنوس

بدرید کوه از دم …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۱۱

 

…  فرهاد و برزین جنگ‌آوران

چنین لشکری سرفرازان جنگ

همه نیزه و تیغ هندی به چنگ

همه یکسر از جای برخاستند

بسان پلنگان بیاراستند

بدان‌گونه شد گیو در …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۸

 

…  چون بر پیل و بالاش برز

ندیدم کسی را چنان دست و گرز

چو شمشیر هندی به چنگ آیدش

ز دریا و از کوه تنگ آیدش

چو آواز او رعد غرنده نیست

چو بازوی او تیغ برنده …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۵

 

…  ایچ بر نیزه بند و سنان

به چپ باز بردند هر دو عنان

به شمشیر هندی برآویختند

همی ز آهن آتش فرو ریختند

به زخم اندرون تیغ شد ریز ریز

چه زخمی که پیدا کند …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۳

 

…  نیز با خواهران

زبرجد فشانند بر زعفران

چو خورشید برزد سر از کوهسار

سیاوش برآمد بر شهریار

برو آفرین کرد و بردش نماز

سخن گفت با او سپهد به راز

چو …  شب گذشت پیدا و شد روز تار

شد اندر شبستان شه نامدار

پژوهنده سودابه را شاه گفت

که این رازت از من نباید نهفت

ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی

ز بالا و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۹

 

…  چنین گفت کای نامجوی

ازیشان که یارد شدن پیش‌گوی

همه یار شاهند و تنها منم

نگهبان چوگان یکتا منم

گر ایدونک فرمان دهد شهریار

بیارم به میدان ز ایران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۰

 

…  او گوی شد ناپدید

تو گفتی سپهرش همی برکشید

بفرمود تا تخت زرین نهند

به میدان پرخاش ژوپین نهند

دو مهتر نشستند بر تخت زر

بدان تا کرا برفروزد هنر

بدو گفت …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۱

 

…  پژوهنده را پیش خواند

سخنهای آگنده را برفشاند

نخست آفریننده را یاد کرد

ز وام خرد جانش آزاد …  شد آن بسد مشک‌بوی

پر از آب چشم و پر از گرد روی

همی اشک بارید بر کوه سیم

دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم

همی کند موی و همی ریخت آب

ز گفتار و کردار …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۴

 

…  چوپان به میدان گله

در گنج گوپال و برگستوان

همان نیزه و خنجر هندوان

همان گنج دینار و در و گهر

همان افسر و طوق زرین کمر

ز دستور گنجور بستد کلید

همه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۵

 

…  ایرانیان پاک نفرین کنید

خروش آمد و نالهٔ کرنای

دم نای رویین و هندی درای

زمین آمد از سم اسپان به جوش

به ابر اندر آمد فغان و خروش

چو برخاست از دشت گرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۶

 

…  کودک شوم بی‌فرهی

هم آنگه برندش به ایران سپاه

یکی ناسزا برنهندش کلاه

نوندی برافگن هم اندر زمان

بر شوم پی‌زادهٔ بدگمان

که با مادر آن هر دو تن را …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۸

 

…  به روی

سپهبد نشست از بر اسپ گیو

پیاده همی رفت بر پیش نیو

یکی تیغ هندی گرفته به چنگ

هر آنکس که پیش آمدی بی‌درنگ

زدی گیو بیدار دل گردنش

به زیر گل و خاک …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۹

 

…  رفتند ناچار پیش

خروش آمد و نالهٔ کرنای

دم نای رویین و هندی درای

جهاندیده گیو اندر آمد به آب

چو کشتی که از باد گیرد شتاب

برآورد گرز گران را به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۰

 

…  چنین آهن از آب تر

نه آتش برو بر بود کارگر

نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر

چنین باژ خواهی بدین آب‌گیر

کنون آب ما را و کشتی ترا

بدین گونه شاهی درشتی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۱

 

…  ما بیامد چو آتش به راه

من آن دیدم از گیو کز پیل مست

نبیند به هندوستان بت پرست

گمانی نبردم که هرگز نهنگ

ز دریا بران سان برآید به جنگ

ازان پس که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

 

…  پهلو سوی دشت و هامون شوند

سر ماه باید که از کرنای

خروش آید و زخم هندی درای

همه سر سوی رزم توران نهند

همه شادمانی و سوران نهند

نهادند سر پیش او بر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » گفتار اندر داستان فرود سیاوش

 

…  سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ

که بنهند بر پشت پیلی سترگ

عنان را بپیچید سوی فرود

دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

تخوار سراینده …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » داستان کاموس کشانی

 

…  خورشید تا تیره خاک

دگر باد و آتش همان آب پاک

بهستی یزدان گواهی دهند

روان ترا آشنایی دهند

ز هرچ آفریدست او بی‌نیاز

تو در پادشاهیش گردن فراز

ز دستور و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان خاقان چین » داستان خاقان چین

 

…  جنگی بود هم گروه

تلی کشته بینی ببالای کوه

کشانی و سقلاب و شگنی و هند

ازین مرز تا پیش دریای سند

ز خون سیاوش همه بیگناه

سپاهی کشیده بدین رزمگاه

ترا آشتی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » داستان بیژن و منیژه

 

…  شاه

سوران پراگنده بر گرد دشت

چه مایه عماری بمن برگذشت

یکی چتر هندی برآمد ز دور

ز هر سو گرفته سواران تور

یکی کرده از عود مهدی میان

کشیده برو چادر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » داستان دوازده رخ

 

…  کو بساید عنان و رکیب

نباید که یابد بخانه شکیب

بفرمود کز روم وز هندوان

سواران جنگی گزیده گوان

دلیران گردنکش از تازیان

بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان

کمربسته …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » اندر ستایش سلطان محمود » اندر ستایش سلطان محمود

 

…  باژ خواهد ز هر مهتری

ز هر نامداری و هر کشوری

اگر باژ ندهند کشور دهند

همان گنج و هم تخت و افسر دهند

که یارد گذشتن ز پیمان اوی

و گر سر کشیدن ز فرمان اوی

که در بزم گیتی بدو روشنست

برزم اندرون کوه در جوشنست

ابوالقاسم آن شهریار دلیر

کجا گور بستاند از چنگ شیر

جهاندار محمود کاندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی لهراسپ » بخش ۱

 

…  یافت

خرد مایه و کام پدرام یافت

از آن پس فرستاد کسها به روم

به هند و به چین و به آباد بوم

ز هر مرز هرکس که دانا بدند

به پیمانش اندر توانا بدند

ز هر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی لهراسپ » بخش ۳

 

…  و آب دید

بدان جای خرم فرود آمدند

ببودند یک روز و دم بر زدند

همه کوهسارانش نخچیر بود

به جوی آبها چون می و شیر بود

شب تیره می‌خواست از میگسار

ببردند شمع …  اخترت گویند کیخسروی

به شاهی به تخت مهی بر شوی

کنون افسر شاه هندوستان

بپوشی نباشیم همداستان

ازیشان کسی نیست یزدان پرست

یکی هم ندارند با شاه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۰

 

…  بیدرفش افگند اسپ تیز

برو جامه پر خون و دل پر ستیز

مر او را یکی تیغ هندی زند

ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند

بگیرد پس آن آهنین گرز را

بتاباند آن فره و برز را

به یک …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۶

 

…  پور زریر سوار

ز خیمه خرامید زی اسپ‌دار

یکی اسپ آسودهٔ تیزرو

جهنده یکی بود آگنده خو

طلب کرد از اسپ‌دار پدر

نهاد از بر او یکی زین زر

بیاراست و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۲۱

 

…  آر

بشد تیغ زن گردکش پور شاه

بگردید بر کشورش با سپاه

به روم و به هندوستان برگذشت

ز دریا و تاریکی اندر گذشت

شه روم و هندوستان و یمن

همه نام کردند بر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۲۵

 

…  آن گرانمایه اسفندیار

به بند گران‌اندرست استوار

کدامست مردی پژوهنده راز

که پیماید این ژرف راه دراز

نراند به راه ایچ و بی‌ره رود

ز ایران هراسان و آگه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۳۱

 

…  جرس خاست از بارگاه

بران بارهٔ پهلوی برنشست

یکی تیغ هندی گرفته به دست

چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش

برفتند یکسر پر از جنگ و جوش

ورا راهبر پیش …  تو باشی مرا رهنمای

که پیش آورم کین فرشیدورد

برانگیزم از رود وز کوه گرد

بریزم ز تن خون ارجاسپ را

شکیبا کنم جان لهراسپ را

برادرش را مرده بر زین نهاد

دلی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۶

 

…  بخندید و گفت ای شگفت

به پیکان بدوزم من او را دو کفت

ببرم به شمشیر هندی برش

به خاک اندر آرم ز بالا سرش

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل خاور از پشت او شد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۹

 

…  ارجمند

سزاوار شاهی و تخت بلند

کز انبوه دشمن نترسد به جنگ

به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ

به جایی فریب و به جایی نهیب

گهی فر و زیب و گهی در نشیب

چو …  سرای فراخ

به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ

به رویین دژاندر مر او را دهند

همه بارش از دشت بر سر نهند

بسازد بران کلبه بازارگاه

همی داردش ایمن اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۱

 

…  بیامد به نزدیک اوی

ورا دید پژمرده و زردروی

بدو گفت رو تیغ هندی بیار

یکی جوشن و مغفری نامدار

کمان آر و برگستوان آر و ببر

کمند آر و گرز گران آر و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۲

 

…  داشتش چون یکی تازه سیب

کز اختر نبودی بروبر نهیب

بزرگان ایران و هندوستان

ز رستم زدندی همی داستان

چنان بد که هر سال یک چرم گاو

ز کابل همی خواستی باژ و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۳

 

…  چشمش به روی تهمتن رسید

پیاده شد از باره کو را بدید

ز سرشارهٔ هندوی برگرفت

برهنه شد و دست بر سر گرفت

همان موزه از پای بیرون کشید

به زاری ز مژگان همی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۶

 

…  را ز گنج پدر ساز کرد

سحرگه خروش آمد از کرنای

هم از کوس و رویین و هندی درای

سپاهی ز زابل به کابل کشید

که خورشید گشت از جهان ناپدید

چو آگاه شد شاه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود » بخش ۳

 

…  روی بهمن صفی برکشید

که خورشید تابان زمین را ندید

ز آواز شیپور و هندی درای

همی کوه را دل برآمد ز جای

بشست آسمان روی گیتی به قیر

ببارید چون ژاله از ابر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود » بخش ۴

 

…  برانند یکسر سپاه

هم‌انگه برآمد ز پرده‌سرای

تبیره ابا بوق و هندی درای

از آنجا به ایران نهادند روی

به گفتار دستور آزاده‌خوی

سپه را ز زابل به ایران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود » بخش ۱

 

…  گنج ما

زمانه ز داد من آباد باد

دل زیر دستان ما شاد باد

ازان پس ز هندوستان و ز روم

ز هر مرز باارز و آباد بوم

برفتند با هدیه و با نثار

بجستند خشنودی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۴

 

…  و ز گردان هر دو گروه

زمین همچو دریا بد و گرد کوه

ز خفتان وز خنجر هندوان

ز بالا و اسپ وز برگستوان

دو رویه سپه برکشیدند صف

ز خنجر همی یافت خورشید تف

به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۹

 

…  شود

تو برخیز و بر مهد زرین نشین

وگر هست نیروت بر زین نشین

ز هند و ز رومت پزشک آورم

ز درد تو خونین سرشک آورم

سپارم ترا پادشاهی و تخت

چو بهتر شوی ما …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۵

 

…  گفت گویندهٔ پهلوی

شگفت آیدت کاین سخن بشنوی

یکی شاه بد هند را نام کید

نکردی جز از دانش و رای صید

دل بخردان داشت و مغز ردان

نشست کیان افسر …  اندرش خواب و آرام نیست

نشستش به جز با دد و دام نیست

ز تخم گیاهای کوهی خورد

چو ما را به مردم همی نشمرد

نشستنش با غرم و آهو بود

ز آزار مردم به یکسو بود

ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۱۳

 

…  لب

سکندر بدو گفت من روشنم

از آزار سستی ندارد تنم

پسندیده دانای هندوستان

نبود اندر آن کار همداستان

چو شب تیره شد آن نبشته بجست

بیاورد داروی کاهش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۱۴

 

…  دانش از من نباید نهفت

که افزایش آب این جام چیست

نجومیست گر آلت هندویست

چنین داد پاسخ که ای شهریار

تو این جام را خوارمایه مدار

که این در بسی سالیان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۱۷

 

…  باشند شایسته و پیش‌رو

به دانش کهن گشته و سال نو

سوی فور هندی سپاهی براند

که روی زمین جز به دریا نماند

به هر سو همی رفت زان‌سان سپاه

تو گفتی جز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۱۸

 

…  خرطومهاشان بر آتش گرفت

بماندند زان پیلبانان شگفت

همه لشکر هند گشتند باز

همان ژنده پیلان گردن فراز

سکندر پس لشکر بدگمان

همی تاخت بر سان …  آن زمان جای جنگ

جهانجوی با رومیان همگروه

فرود آمد اندر میان دو کوه

طلایه فرستاد هر سو به راه

همی داشت لشکر ز دشمن نگاه

چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۲۷

 

…  رنگ زر

صد اسپ گرانمایه آراسته

ز میدان ببردند با خواسته

همان تیغ هندی و رومی هزار

بفرمود با جوشن کارزار

همان خود و مغفر هزار و دویست

به گنجور فرمود …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۱

 

…  کوه

نینجامید از ما گروها گروه

بفرمود سالار دیهیم جوی

که آن روز ندهند چیز بدوی

چو گاه خورش درگذشت اژدها

بیامد چو آتش بران تند جا

سکندر بفرمود تا …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۴۰

 

…  سوی سند شد با سپاه

پذیره شدندش سواران سند

همان جنگ را یاور آمد ز هند

هرانکس که از فور دل خسته بود

به خون ریختن دستها شسته بود

بردند پیلان و هندی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اشکانیان » بخش ۱

 

…  دادیم رسم خراج

که فرمان بد از شاه با فر و تاج

که سالی خراجی نخواهند بیش

ز دین‌دار بیدار وز مرد کیش

بدین عهد نوشین‌روان تازه شد

همه کار بر دیگر اندازه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اشکانیان » بخش ۱۲

 

…  که بر باد بربست راه

ز بس نالهٔ بوق و با کرنای

ترنگیدن زنگ و هندی درای

میان دو لشکر دو پرتاب ماند

به خاک اندرون مار بی‌تاب ماند

خروشان سپاه و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اشکانیان » بخش ۱۹

 

…  بی‌وفا

دل پادشا پر ز پیکار شد

همی بود تا او گرفتار شد

به شمشیر هندی بزد گردنش

به آتش در انداخت بی‌سر تنش

هرانکس کزان تخمه آمد به مشت

به خنجر هم اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴

 

…  پیش فرهنگیان سخته گوی

گه می نوازنده و تازه‌روی

مکن خوار خواهنده درویش را

بر تخت منشان بداندیش را

هرانکس که پوزش کند بر گناه

تو بپذیر و کین گذشته …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور ذوالاکتاف » بخش ۱۰

 

…  شاپور کارآگهان

سوی طیسفون کاردیده مهان

بدان تا ز قیصر دهند آگهی

ازان برز درگاه با فرهی

برفتند کارآگهان ناگهان

نهفته بجستند کار جهان

بدیدند …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۳

 

…  تیز گردد تو تیزی مکن

بخوانیم تا چیستشان در نهان

کرا خواند خواهند شاه جهان

چو دانسته شد چارهٔ آن کنیم

گر آسان بود کینه پنهان کنیم

ور ایدون کجا کین و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۵

 

…  ز لشکر همی برفروخت

ز نخچیر دشت و ز مرغان آب

همی یافت خواهنده چندان کباب

که بردی به خروار تا خان خویش

بر کودک خرد و مهمان خویش

چو ماهی برآمد …  بد گیتی افروز شد

چو آمد به درگاه پیروز شد

بیاورد لشکر به کوه و به دشت

همی گوسفند از عدد برگذشت

شتر بود بر کوه ده کاروان

به هر کاروان بر یکی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۲

 

…  نماید همی شاه تو

چنان هم نماید همی راه تو

کسی باژ خواهد ز هندوستان

نباشم ز گوینده همداستان

به لشکر همی گوید این گر به گنج

وگر شهر و کشور سپردن به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۵

 

…  راه

ازان بیشه بگریختی شیر نر

هم از آسمان کرگس تیرپر

یکایک همه هند زو پر خروش

از آواز او کر شدی تیز گوش

به بهرام گفت ای پسندیده مرد

برآید به دست تو این …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۶

 

…  براند

بدو گفت یزدان پاک‌آفرین

ترا ایدر آورد ز ایران زمین

که هندوستان را بشویی ز بد

چنان کز ره نامداران سزد

یکی کار پیش است با درد و رنج

به آغاز رنج و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان

 

…  آنکس که اندیشهٔ بد کند

به فرجام بد با تن خود کند

ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم

بخواهش گران روز فرخ نهیم

از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست

به تنگی دل اندر مرا …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

 

…  دانش او را نبد هیچ یاد

به نادانی آنکس که خستو شود

ز فام نکوهنده یک سو شود

ز داننده چون شاه پاسخ نیافت

پراندیشه دل را سوی چاره تافت

فرستاد بر هر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان

 

…  بینند بی‌شاه بوم

زمان تا زمان لشکر آید ز روم

از ایرانیان باز خواهند کین

نماند بروبوم ایران زمین

نه کس پای برخاک ایران نهاد

نه زین پادشاهی ببد کرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج

 

…  آگهی یافت شاه جهان

ز گفتار بیدار کارآگهان

که آمد فرستادهٔ شاه هند

ابا پیل و چتر و سواران سند

شتروار بارست با او هزار

همی راه جوید بر شهریار

همانگه چو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۷ - داستان طلخند و گو

 

…  دل

ایا مرد فرزانه و تیز ویر

ز شاهوی پیر این سخن یادگیر

که درهند مردی سرافراز بود

که با لشکر و خیل و با ساز بود

خنیده بهر جای جمهور نام

به مردی بهر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه

 

…  بهنگام بار

بیامد برنامور شهریار

چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر

پژوهنده ویافته یادگیر

من امروز دردفتر هندوان

همی‌بنگریدم بروشن روان

چنین بدنبشته که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر

 

…  و ساو

که این مرز دارند با باژ تاو

وگر باز مانند ازین مایه چیز

نخواهند ازین مرزها باژ نیز

چودانا ز گوینده پاسخ شنید

زبان برگشاد آفرین گسترید

که همواره …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

 

…  جهان باد بر من حرام

بفرمود تا بر درش کرنای

دمیدند با سنج و هندی درای

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل

ببستند و شد روی گیتی چونیل

سپاهی گذشت از مداین به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۴

 

…  خواند

نشست از برابلق مشک دم

خنیده سرافراز رویینه سم

سلیحش یکی هندوی تیغ بود

که درزخم چون آتش میغ بود

چوبرق درفشان همی‌راند اسپ

بدست چپش ریمن …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۳۲

 

…  روی خورشید چون پر زاغ

چو ایرانیان برکشیدند صف

همه نیزه و تیغ هندی بکف

زمین سر به سر گفتی ازجوشنست

ستاره ز نوک سنان روشنست

چو خسرو بیاراست بر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۳

 

…  خواستی تا به خسرو دهی

که هرگز مبادت بهی و مهی

به ایران نخواهند بیگانه‌ای

نه قیصر نژادی نه فرزانه‌ای

به قیصر بسی کرد پوزش گراز

به کوشش نیامد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه » بخش ۲

 

…  بیاد این سخن بی‌گمان

اگر چند بگذشت بر ما زمان

مرا نامه آمد ز هندوستان

بدم من بدان نیز همداستان

ز رای برین نزد مانامه بود

گهر بود و هر گونه‌ای جامه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۸

 

…  دانایی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد

همی‌داد خواهند گیتی بباد

بسی گنج و گوهر پراگنده شد

بسی سر به خاک اندر آگنده شد

چنین گشت پرگار چرخ …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۳

 

…  سخن‌های بی‌کام را

به زندان فرستاد بهرام را

دگر شب چو برزد سر از کوه ماه

به زندان دژ آگاه کردش تباه

نماند آن زمان بر درش بخردی

همان رهنمائی و هم موبدی

ز …  کجا مادرت راز چین

فرستاد خاقان به ایران زمین

بخواهندگی من بدم پیشرو

صدو شست مرد از دلیران گو

پدرت آن جهاندار دانا و راست

ز خاقان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۵

 

…  مایه لشکر بباید گریست

بیامد به دهلیز پرده سرای

بفرمود تا سنج و هندی درای

بیارند با زنده پیلان و کوس

کنند آسمان را برنگ آبنوس

چو این نامور جنگ را کرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۶

 

…  راه برگستوان بود و ترگ

سران را ز ترگ آمده روز مرگ

همان تیغ هندی و تیر و کمان

به هرسوی افگنده بد بدگمان

ز کشته چو دریای خون شد زمین

به هرگوشه‌ای …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۷

 

…  او ریخت خون سر سرکشان

گر از شهر ترکان برآری دمار

همی کین بخواهند فرجام کار

نیایم همان پیش تو ناگهان

بترسم که برمن سرآید زمان

یکی بنده‌ای من یکی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۸

 

…  برگرفت

ز کردار خود دست بر سرگرفت

فرستاد اسبی بزرین ستام

یکی تیغ هندی بزرین نیام

هم اندر زمان شد به نزدیک اوی

که روشن کند جان تاریک اوی

همی‌بود تا او …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی