گنجور

 
حسین خوارزمی

جان خود قربان به تیغ جان‌ستانش می‌کنم

تا بدین حیلت ببندم خویش بر فتراک او

هر کجا عشقش کشد حاشا که از وی سرکشم

عشق او سیلی است خون آشام و من خاشاک او

خواست عقل کل که داند از کمالش نیم جزو

گشت از این ادراک عاجز فکرت دراک او

گرچه کنجی نیست خالی از فروغ آفتاب

چشم خفاشی ندارد طاقت ادراک او

تا شوم در پیش جانان سرخ رو خواهم مدام

تا بریزد خون جانم غمزه بی باک او

جامه عشقش چو گیرم جامه جان را چه قدر

تا نیندیشم من آشفته دل از چاک او

باک کی دارد ز کشتن در ره عشقش حسین

نیست جز مردن مراد عاشقان پاک او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او

خاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او

گرچه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشت

خویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او

باغبان روضه قدر باده گر بشناختی

[...]

اهلی شیرازی

هر که آن گل پا نهد در دیده نمناک او

عاقبت شاخ گلی سر بر زند از خاک او

همچو آهو باز خواهم دیده را بعد از هلاک

تا سر خود را بینم بسته فتراک او

آتش دوزخ ز آب کوثرم خوشتر بود

[...]

محتشم کاشانی

دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک او

یافت کز جان عاشقم من سگ ادراک او

امشب اندر سیر با او جمله مخصوصند لیک

جلوهٔ مخصوص منست از قامت چالاک او

صد سر اندر راخ جولانش به خاک افتاده لیک

[...]

صائب تبریزی

عشق صیادی است گردون حلقه فتراک او

هر دو عالم در رکاب توسن چالاک او

تا که را از خاک برگیرد، که را در خون کشد

ناوک مشکل پسند غمزه بی باک او

کشته پیکان او را شستشو در کار نیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
ملک‌الشعرا بهار

پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک او

رفت و در گرمابهٔ فین ریخت خون پاک او

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه