گنجور

 
حسین خوارزمی

ای از فروغ روی تو روشن سرای چشم

وی خاک آستان درت توتیای چشم

بیگانه ز آشنایم و از خویش بیخبر

تا شد خیال روی توام آشنای چشم

رفتی ز پیش چشم و نشستی درون دل

گوئی گرفت خاطرت از تنگنای چشم

شبهای تیره ره بحریمت نبرد می

گر نیستی فروغ رخت رهنمای چشم

بهر نثار پای خیال تو روز و شب

پر در و گوهر است مرا درجهای چشم

گر خون چشم من غم تو ریخت باک نیست

شادم بدین که داد لبت خونبهای چشم

تا آتش دلم بخیال تو کم رسد

پیوسته آب میزنم اندر فضای چشم

در رهگذار سیل فنا پایدار نیست

زانرو فتاده است خلل در بنای چشم

کحل است خاکپای تو ای حوروش کز او

دارد حسین خسته امید شفای چشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم

چشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم

از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیا

چشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم

دیوانه گشت و باز نیامد بدست من

[...]

محتشم کاشانی

ای جای دلنشین تو مهمان سرای چشم

یک دم چراغ دل شو و بنشین به جای چشم

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از محتشم کاشانی
صائب تبریزی

از گریه شبانه فزاید جلای چشم

باشد ز اشک گرم چراغ سرای چشم

اجزای حسن زیر و زبر می شود ز خط

جز پیشگاه جبهه و دولتسرای چشم

از قید خط و زلف امید نجات هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه