گنجور

شمارهٔ ۸۴

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

آن را که حسن و شکل و شمایل چنین بود

چندان که ناز بیش کند نازنین بود

وقتی در آب و آینه می بین جمال خویش

کز روزگار حاصل عمرت همین بود

با خود نشین و همدم و همراز خویش باش

حیف آیدم که با تو کسی همنشین بود

ای دوست آن خیال جوانی بود نه عشق

هر دوستی که تا نفس واپسین بود

روزی که زین جهان به جهان دگر شوم

در جان من خیال تو نقش نگین بود

هر جا که میروی قدمی باز پس نگر

سرها ببین که بر سر روی زمین بود

بر آدمی ملایکه انکار کرده اند

معلومشان نبود که انسان چنین بود

کاغذ ز شرم پاره شود بشکند قلم

کز دور تک برابر نقاش چین بود

چون از لبت همام حدیثی کند تمام

زاب حیات بر سخنش آفرین بود



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید