گنجور

شمارهٔ ۲۰۸

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

بشنو زنی سماعی به زبان بی زبانی

شده بی حروف گویا همه صوت او معانی

بگشای سمع جان را چو گشادنی زبان را

که حدیث سیر شنیدن نه به گوش سر توانی

زنی است مستی ما نه ز می بزن زمانی

که حریف خوش نفس به زشراب ارغوانی

نفسی زنی روان شد نفسی حیات جان شد

اثری نمود بادی پس از آب زندگانی

ز سماع نی کسی را خبری بود که یا بد

نظری ز مهر ورزان اثری ز مهربانی

بگذار نیشکر را که به ذوق می نماید

نی بی نوا ز شکر به نوا شکر فشانی

چو شدند گرم یاران منشین که آتش از نی

نه چنان گرفت در دل که نشاندنش توانی

مدهید ای حریفان می عشق جز به ایشان

که به وقت خرقه بازی نکنند سرگرانی

نشوى خجل که لافی زنی از ولایت دل

به خیال رنگ و بویی ز وصال باز مانی

به سماع چون در آیی زخیال خویش بگذر

نفسی مگر نظر را به جمال او رسانی

وگر آن نظر میسر نشود تو را همان بس

که کننده التفاتی به جواب لن ترانی

چو همام بی زبان شد ز بیان ذوق عاجز

بشنو زنی حکایت به زبان بی زبانی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید