گنجور

شمارهٔ ۱۵۰

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده ایم

گر نباشد مشک و عنبر در جهان آسوده ایم

چون به خلوت با خیالش عشق بازی می کنیم

از گلستان فارغیم از بوستان آسوده ایم

تا خیال قامتش در دیدهٔ گریان ماست

گر نروید سرو بر آب روان آسوده ایم

ما که آسایش برای جان خود می خواستیم

چون به ترک جان بگفتیم این زمان آسوده ایم

دوش ناگه بار بی اغیار بر ما برگذشت

آن تصور می کنیم و همچنان آسوده ایم

همچو شاهان برکنار ماه رویان بر حریر

ماگدایان دوش خوش بر آستان آسوده ایم

فارغیم از نغمهٔ بلبل که شب ها تا سحر

در میان کویش از بانگی سگان آسوده ایم

در میان عاشقان وصف لبش گویند و بس

کز صفت های بهشت جاودان آسوده ایم

یک نفس از ذکر او خالی نمی باشد همام

لاجرم ز انفاس آن شیرین زبان آسوده ایم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید