گنجور

 
همام تبریزی

پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم

عاشقان تشنه لب را آب حیوان آمدم

مجلس این قوم را از رنگ و بویی چاره نیست

با رخ گلگون و زلف عنبرافشان آمدم

صورت جانم که هر چشمی نبیند روی من

فارغم کز دیدهٔ اغیار پنهان آمدم

عاشقانم را چو بر گوی گریبان غیرت است

امشبی بی‌زحمت گوی گریبان آمدم

در سخن از پسته خندان همی‌ریزم شکر

کمتر از نقلی که بر سر وقت باران آمدم

عاشقان را گر چه از هجران پریشان داشتم

عاقبت هم بر سر ایشان پریشان آمدم

تا دل سرگشتگان چون گوی سرگردان کنم

اینک امشب با سر زلف چو چوگان آمدم

گر چه ترکم خوی ترکی کرده‌ام بیرون ز سر

برسر یاران خود بی کیش و قربان آمدم

سال‌ها در جست و جویم بود سرگشته همام

تا نپنداری که من در دستش آسان آمدم