گنجور

 
حیدر شیرازی
 

خیال دوست که در خواب می کند بازی

درون دیده ی پر آب می کند بازی

در آفتاب، سر زلف عنبرافشانش

چو هندویی ز سر تاب می کند بازی

ز طوطی خط او چون نبات بگدازم

از آنکه با شکر ناب می کند بازی

به گرد چشمه ی نوش و لب شکربارش

بنفشه با گل سیراب می کند بازی

از آن زمان که پرید از برم کبوتر دل

در آن دو طره ی پرتاب می کند بازی

بیا و بر رخ همچون زرم تماشا کن

که آب دیده چو سیماب می کند بازی

ز نازکی تن چو قاقمش به رنج آید

اگر چه بر سر سنجاب می کند بازی

تنم که غرقه ی دریای اشک خونین شد

چو ماهی است که در آب می کند بازی

درون خانه ی دلبر نمی رود حیدر

چو حلقه بر در ازین باب می کند بازی