گنجور

 
هلالی جغتایی
 

بهر که قصه دل گفته ام دلش خونست

توهم مپرس ز من، تا نگویمت چونست

منم، که درد من از هیچ بیدلی کم نیست

تویی، که ناز تو از هر چه گویم افزونست

مگو که: خواب اجل بست چشم مردم را

که چشم بندی آن نرگس پر افسونست

همای وصل تو پاینده باد بر سر من

که زیر سایه او طالعم همایونست

کنون که با توام، ای کاش دشمنان مرا

خبر دهند که: لیلی بکام مجنونست

طبیب، گو: بعلاج مریض عشق مکوش

که کار او دگر و حال او دگرگونست

هلالی، از دهن و قامتش حکایت کن

که این علامت ادراک طبع موزونست