گنجور

 
هلالی جغتایی
 

این چنین بیرحم و سنگین دل، که جانان منست

کی دل او سوزد از داغی، که بر جان منست؟

ناصحا، بیهوده میگویی که: دل بردار ازو

من بفرمان دلم، کی دل بفرمان منست؟

در علاج درد من کوشش مفرما، ای طبیب

زانکه هر دردی که از عشقست درمان منست

بیدلان را نیست غیر از جان سپردن مشکلی

آنچه ایشان راست مشکل، کار آسان منست

من که باشم، تا زنم لاف غلامی بر درش؟

بنده آنم که دولت خواه سلطان منست

آن که بر دامان چاکم طعنه می زد، گو: بزن

کین چنین صد چاک دیگر در گریبان منست

هر چه می گوید هلالی در بیان زلف او

حسب حال تیره بخت پریشان منست