گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

در آفتاب رخش آب باده تاب انداخت

چه آب بود که آتش در آفتاب انداخت؟

هنوز جلوه آن گنج حسن پنهان بود

که عشق فتنه درین عالم خراب انداخت

قضا نگر که: چو پیمانه ساخت از گل من

مرا بیاد لبش باز در شراب انداخت

فسانه دگران گوش کرد در شب وصل

ولی بنوبت من خویش را بخواب انداخت

بیا و یک نفس آرام جان شو، از ره لطف

که آرزوی تو جان را در اضطراب انداخت

ز بهر آنکه دل از دام زلف او نرهد

بهر خمی گره افگند و پیچ و تاب انداخت

ندیده بود هلالی عذاب دوزخ هجر

بلای عشق تو او را درین عذاب انداخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام