گنجور

 
هلالی جغتایی
 

وه! چه عمرست که در هجر تو بردم عاقبت؟

جان شیرین را بصد تلخی سپردم عاقبت

گر شکایت داشتی از ناله و درد سری

رفتم و درد سر از کوی تو بردم عاقبت

بر لب آمد جان و در دل حسرت تیغت بماند

تشنه لب جان دادم و آبی نخوردم عاقبت

بسکه آمد، چون قلم، بر فرق من تیغ جفا

نام خود از تخته هستی ستردم عاقبت

گشتم از خیل سگان او، بحمدالله، که من

در حساب مردمان خود را شمردم عاقبت

ای که میگویی: هلالی، حاصل عمر تو چیست؟

سالها جان کندم، از هجران بمردم عاقبت