بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت
هوای مغبچه دلها در اضطراب انداخت
نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جام
پی نشاط دل من به می گلاب انداخت
بجست اهل طرب را پی نشاط صبوح
ولی چو دید مرا خویش را به خواب انداخت
ز چرخ کار به جز تاب و پیچ نیست خوش آن
که پیکرش را به گرداب می به تاب انداخت
گهی فغان که کند ابر لرزه دان به یقین
که آه سرد من آن لرزه در سحاب انداخت
اگر نه رند ز جلاد غم گریخته بود
چرا به میکده خود را به صد شتاب انداخت
چه غم ز خاک مذلت چو خویش را فانی
به خاک درگه شاه فلک جناب انداخت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به توصیف حال و هوای میکده و جلب توجه به جذابیتهای آن میپردازد. شاعر از پیر مغان و شراب در سبو سخن میگوید و از تأثیری که شراب بر دلها دارد، اشاره میکند. او به نقش ساقی و گلاب در شادابی روح اشاره میکند و به دنبال شادی اهل طرب است. شاعر احساس تنهایی و غم را نیز بیان کرده و به گرداب زندگی و ناپایداری آن اشاره دارد. او از رنج و غم ناشی از فانی بودن وجود انسان در این دنیا سخن میگوید و به عظمت و مقام الهی نماد میزند. در کل، شاعر به تقابل لذت و درد در زندگی میپردازد.
هوش مصنوعی: بیا که مردی با تجربه و دانش در ظرف خود شراب ریخت و حال و هوای عاشقان را به هیجان آورد.
هوش مصنوعی: نه ساقی از زیبایی چهرهاش برایم نوشیدنی ریخت، بلکه دل شادیم را در می گلاب غوطهور کرد.
هوش مصنوعی: سراغ شادی و خوشی را در دل شب گرفتم، اما وقتی مرا دید، به خواب رفت و خود را به خواب انداخت.
هوش مصنوعی: زندگی جز دشواریها و تغییرات مداوم چیز دیگری به همراه ندارد و افرادی که توانستهاند در میان این چالشها به آرامش و لذت دست یابند، موفقتر خواهند بود.
هوش مصنوعی: گاهی فریاد میزنم که ابرها به شدت میلرزند، و مطمئنم که این آه سرد من همان لرزهها را در ابرها به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: اگر کسی شاداب و رند بود، چرا باید از درد و رنج فرار کند و به میکده با چنین شتابی برود؟
هوش مصنوعی: چه غمی از ذلت و پستی خاکی دارم، وقتی خودم را در درگاه عظمت و بزرگی آسمان انداختهام؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت
به زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت
کلید زر شد و بگشاد آفتاب فلک
به دیده ها که شب تیره قفل خواب انداخت
سحر جواهر انجم یگان یگان دزدید
[...]
چه بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
دل شکسته ما را در اضطراب انداخت
بخون دیده ی ما تشنه شد جهان ورواست
که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت
کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق
[...]
بیا که شاهد بستان ز رخ نقاب انداخت
نسیم در سر زلف بنفشه تاب انداخت
صبا شمیم گل و بوی یار گلرخ داد
مرا و مرغ چمن را در اضطراب انداخت
پی نثار قدوم گل از شکوفه نسیم
[...]
در آفتاب رخش آب باده تاب انداخت
چه آب بود که آتش در آفتاب انداخت؟
هنوز جلوه آن گنج حسن پنهان بود
که عشق فتنه درین عالم خراب انداخت
قضا نگر که: چو پیمانه ساخت از گل من
[...]
بگل خطت چو نقابی ز مشک ناب انداخت
هزار شاهد فتنه ز رخ نقاب انداخت
مه رخ تو که سر زد خط از خواشی آن
هزار ناوک طعنه بر آفتاب انداخت
دمید تا خط چون شب ز روی چون روزت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.