بگل خطت چو نقابی ز مشک ناب انداخت
هزار شاهد فتنه ز رخ نقاب انداخت
مه رخ تو که سر زد خط از خواشی آن
هزار ناوک طعنه بر آفتاب انداخت
دمید تا خط چون شب ز روی چون روزت
زمانه دیده بخت مرا بخواب انداخت
بمردن از غم دل رسته بودم آن لب لعل
حیات داد مرا باز در عذاب انداخت
هوای چین جبینت هزار موج بلا
بآب دیده نم دیده پر آب انداخت
ز رشک بر دل خون گشته سوختم صد داغ
چو خالهای لبش عکس در شراب انداخت
چه ممکن است ثبات از فضولی بی دل
چنین که شوق تو او را در اضطراب انداخت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از زیبایی و جذبه معشوق سخن میگوید و تأثیر عمیق آن بر احساساتش را توصیف میکند. او میگوید که خطی چون نقابی زیبا بر چهره معشوق افتاده و این خط هزاران فتنه و زیبا را به تصویر میکشد. همچنین، او به تأثیر نورانی چهره معشوق اشاره میکند که به غم و خواب بخت او دامن میزند. شاعر از درد جدایی و عشق در عذاب بودن خود میگوید و از زیباییهای معشوقش، همچون لب لعل و جبین چیندار، یاد میکند. در نهایت، او به حالتی اشاره میکند که شوق و عشقش او را در اضطراب و بیقراری نگه میدارد.
هوش مصنوعی: خط تو مانند نقابی از مشک خالص است که جلوهای خیرهکننده دارد و این زیبایی، بسیاری از شاهدان را به حیرت و فتن میاندازد.
هوش مصنوعی: چهره مهتابی تو با آن خطی که از زیباییات بر چهرهات افتاده، هزار تیر طعنهای به سوی خورشید پرتاب کرده است.
هوش مصنوعی: سحرگاه، وقتی که آسمان تاریک بود، ناگهان روشنایی به وجود آمد و در این میان، سرنوشت من را مانند روزی که به خواب رفته باشد، در سایه قرار داد.
هوش مصنوعی: از غم دل رها شده بودم و فکر میکردم که از یأس و ناامیدی دور شدهام، اما آن لبهای سرخ دوباره مرا در معرض عذاب قرار دادند و حیات تازهای به من بخشیدند.
هوش مصنوعی: هوای چین و خط جبین تو، هزاران موج درد و مصیبت را به همراه دارد و چشمانتان پر از اشک و غم شده است.
هوش مصنوعی: از حسادت بر دلام سوختهام و مانند زخمهای روی لب او داغهای زیادی دارم که در شراب تجلی مییابند.
هوش مصنوعی: ممکن نیست که کسی که دلش مشغول و بیقرار است، در نهایت آرامش و ثبات باقی بماند، بهویژه وقتی که شوق و محبت تو او را به شدت در زیر فشار و نگرانی قرار داده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت
به زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت
کلید زر شد و بگشاد آفتاب فلک
به دیده ها که شب تیره قفل خواب انداخت
سحر جواهر انجم یگان یگان دزدید
[...]
چه بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
دل شکسته ما را در اضطراب انداخت
بخون دیده ی ما تشنه شد جهان ورواست
که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت
کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق
[...]
بیا که شاهد بستان ز رخ نقاب انداخت
نسیم در سر زلف بنفشه تاب انداخت
صبا شمیم گل و بوی یار گلرخ داد
مرا و مرغ چمن را در اضطراب انداخت
پی نثار قدوم گل از شکوفه نسیم
[...]
بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت
هوای مغبچه دلها در اضطراب انداخت
نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جام
پی نشاط دل من به می گلاب انداخت
بجست اهل طرب را پی نشاط صبوح
[...]
در آفتاب رخش آب باده تاب انداخت
چه آب بود که آتش در آفتاب انداخت؟
هنوز جلوه آن گنج حسن پنهان بود
که عشق فتنه درین عالم خراب انداخت
قضا نگر که: چو پیمانه ساخت از گل من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.