گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۷

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

چون گویمت که: در دل ویران من درآی

بشکاف سینه من و در جان من درآی

هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ای

آخر شبی بگوشه هجران من درآی

رفتی ببزم عیش رقیبان هزار بار

یک بار هم بکلبه احزان من درآی

گفتم: در آبدیده، چرا در نیامدی؟

ای نور هر دو دیده، بفرمان من درآی

در کنج غم بدیده گریان نشسته ام

ای باغ نو شکفته خندان من، درآی

روزی اگر بلطف نیایی بسوی من

باری، شبی بخواب پریشان من درآی

حیران نشسته ام چون هلالی در انتظار

ای مه، بیا، بدیده حیران من درآی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify