گنجور

 
هلالی جغتایی
 

گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای من

ولی لطف از برای دیگران، قهر از برای من

بخوبان تا وفا کردم جفا دیدم، بحمدالله

که تقریب جفای خوبرویان شد وفای من

دعای خویش را شایسته احسان نمیدانم

خوشم گر لایق دشنام هم باشد دعای من

بدرد عشق خو کردم، ندارم تاب بیداری

طبیبا، ترک درمان کن، که درد آمد دوای من

بلای من شد این بالا، خدا را، پیش من بنشین

نمیخواهم که پیش دیگران آید بلای من

ز اشک خود بخون آغشته ام، سوی تو چون آیم

که بر خاک درت جا نیست پاکان را، چه جای من؟

هلالی، بعد ازین خواهم: قدم از فرق سر سازم

که در راهش سر من رشکها دارد بپای من