گنجور

 
هلالی جغتایی
 

ای قامتت ز سرو سهی سرفرازتر

لعلت، ز هر چه شرح دهم، دلنوازتر

از بهر آنکه با تو شبی آورم بروز

خواهم شبی ز روز قیامت درازتر

جان از تب فراق تو در یک نفس گداخت

هرگز تبی نبود ازین جانگدازتر

من در رهت نهاده بیاری سر نیاز

تو هر زمان زیاری من بی نیازتر

درباختیم دنیی و عقبی بعشق پاک

در کوی عشق نیست ز ما پاکبازتر

دردا! که باز کار هلالی ز دست رفت

کارش بساز، ای ز همه کارسازتر