گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۸

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

دلم، پیش لبت، با جان شیرین در فغان آمد

خدا را، چاره دل کن، که این مسکین بجان آمد

بیا، ای سرو، گلزار جوانی را غنیمت دان

که خواهد نوبهار حسن را روزی خزان آمد

ببزم دیگران، دامن کشان، تا کی توان رفتن؟

بسوی عاشقان هم گاه گاهی میتوان آمد

حیاتی یافتم از وعده قتلش، بحمد الله!

که ما را هر چه در دل بود او را بر زبان آمد

سر زلفت ز بالا بر زمین افتاد و خوشحالم

که بهر خاکساران آیتی از آسمان آمد

ملولم از غم دوران، سبک دوشی کن، ای ساقی

ببر این کوه محنت را، که بر دلها گران آمد

کمند زلف لیلی میکشد از ذوق مجنون را

که از شهر عدم بیخود بصحرای جهان آمد

بامیدی که در پای سگانت جان برافشاند

هلالی، نقد جان در آستین، بر آستان آمد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام