گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۶

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

بر سر بالین طبیب از ناله من زار شد

از برای صحت من آمد و بیمار شد

دوش در کنج غم از فریاد دل خوابم نبرد

بلکه از افغان من همسایه هم بیدار شد

صبر می کردم که، درد عشق خوبان کم شود

لیک از داروی تلخ اندوه من بسیار شد

مدعی، گویا، برای کشتن ما بس نبود

کان مه نامهربان هم رفت و با او یار شد

هر کرا سودای زلف آن پری دیوانه کرد

خانمان بر هم زد و رسوای هر بازار شد

من سگت، ای ترک آهو چشم، برقع باز کن

کز برای دیدن روی تو چشمم چار شد

بس که آمد بر سر کویت، هلالی، همچو اشک

از نظر افتاد و در چشم عزیزت خوار شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام