گنجور

 
هلالی جغتایی

آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد

طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد

ای دیده، تیز منگر در روی نازک او

کز غایت لطافت تاب نظر ندارد

در هر گذر که باشی، نتوان گذشتن از تو

آری، چو جانی و کس از جان گذر ندارد

سگ را بخون آهو رخصت مده، که مسکین

از رشک چشم مستت خون در جگر ندارد

در عشق تو هلالی از ترک سر بسر شد

دیوانه است و عاشق، پروای سر ندارد