گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بر حقایق در وجود گشود

یافت اعیان خارجیه وجود

معنیش گر چه هست وجدانی

من عبارت کنم که برخوانی

باشدش گر نصیبی از ادراک

... فنحن ... هناک (در یک نسخه: کل مدری محن بهناک)

ممکنی چون ز ممکنات نبود

قابل افتد به استفادهٔ جود

آن شرایط که هستی غیبیش

خواهد آن را بیابد از کم و بیش

از خدا، با لسان استعداد

طلبد هستی که هست مراد

نسبتی خاص در میان ید

که به ذیل وجود بگراید

حکم و آثار عینی آن ذات

منعکس می شود در آن مرآت

ظاهر هستی است آیینه

جام گیتی نمای دیرینه

حکم و آثار آن کند سریان

متعین شود وجود، بدان

منطبع می شود به الوانی

که به هستی نمود سیلانی

اقتضا می کند همان نسبت

هستی خارجی ماهیت

ماهیت عارض وجود شود

شییء موجود از قیود شود

نه به معرض شود از آن، نه زیان

نه پذیرد زیادت و نقصان

صفتی زان نمی شود حاصل

بَرِ ذاتش نمی شود زایل

هست معروض ازین عروض مصون

نه مبدل شود نه کم نه فزون

چون عروض عرض به جوهر نیست

این قران چون قران دیگر نیست

در معیّت، وجود با اشیا

می نسازد تغیری پیدا