گنجور

 
حزین لاهیجی

حق ز ادراک خلق مستور است

از مقام مقربان دور است

خلق یک ذره است از ایجادش

متقوّم به فیض امدادش

ذره کی ظرف انبساط شود؟

حق محیط است، کی محاط شود؟

هست قائم به ذات، عز و جل

با خدا، ممکنات را چه محل؟

باشد ادراک، بی افاضه محال

نکنی فکر خود به خویش وبال

حق بود نزد بینش احرار

محتجب از عقول چون ابصار

دیده ی سرّ و چشم سرکورند

هر دو از خاک درگهش دورند

دام سیمرغ کی به دست آید؟

فکر صیاد، باد پیماید

آنکه فرمان به قدسیانش بود

ما عرفناک ورد جانش بود

زین سبب فکرت تو در الّا

نیست نزدیک عقل و فهم روا

لیک در ذات حق تفکر تو

نفزاید به جز تحیر تو

تا به کی فکرهای خام کنی؟

شرک را، معرفت چه نام کنی؟

در حق ذوالجلال و الاکرام

شرط ایمان شناس، قطع کلام

هر چه با دست فکرتش سازی

عشق مصنوع خویش می بازی

در تصور هر آنچه گنجانی

آن ز اغراض توست و نادانی

عرض وجوهر، آفرینش اوست

متعالی ز عقل و بینش اوست

لیکن انوار معرفت چو دمد

ظلمت وهم از میانه رود

سرمه سازد، فروغ ایمان را

دیده های بلند بینان را

بیند از فیض پرتو اشراق

جلوه اش را در انفس و آفاق

فیض اقدس چو جلوه آرا شد

مظهر او صفات و اسما شد

صبح روشن شد و تو در خوابی

ثَمَّ وَجه الله است محرابی

نیکوان جهان نکو بینند

هر چه بینند، اوّل او بینند

می شناسم گروه دیده وری

که ندیده ست چشمشان دگری

غیر، هرگز حجاب او نشود

همه محدود و نیست او را حد

غیب اگر ... سبب وهم است

غیر، محدود و ··· وهم است کذا

هر چه از خویش حد بیفشاند

غیر محدود را نپوشاند

غایب از غایت ظهور خود است

جلوه اش در نقاب نور خود است

ممتنع دان ازو جدایی او

همه روشن به روشنایی او

ذات هستی، غنی و موجودات

همه محتاج و او غنی الذات

اصل هستیست عین ذات خدا

انتسابیست هستی اشیا

دو حقیقت بود بَر ِ بینا

یک نهفته مدام و یک پیدا

آنکه پیدا بود خدا باشد

ممتنع ذاتش از بدا باشد

و آن حقیقت که مخفی است و نهان

عالم است آن که می نگشت عیان

لیک عکسش به فهم نادان است

این که گفتم به چشم عرفان است

باقی خلق بر خلاف صواب

رفته و دیده ها غنوده به خواب

غایب از خفته هم بود محسوس

خفته تر آنکه شد به حس محبوس

دیده با نور آشنایی ده

خرد از قید حس، رهایی ده

تا مگر قصر کبریا بینی

خود نبینی، مگر خدا بینی

هستی محض، قائم است به ذات

همه اشیا به او شوند اثبات

هر چه هست از بلند و پست، عیان

همه محتاج عین هستی دان

ثابت این عین را ثبات خود است

روشنی، نور را به ذات خود است

آن حقیقت بود، مجاز است این

بی نیاز است آن، نیاز است این

کنه هستی به کس هویدا نیست

صعوه، هم آشیان عنقا نیست

معنی .... بدیهی ماست

ذهنیش نام اگر نهند رواست

اعتباری ست مستفاد از شییء

اصل هستی ست نور و ذهنی فیء

او بذاته محقق الاشیاست

این پس از انتزاع، روی نماست

ار شئون حقیقی است این است

هرکه دانست، از ضلالت رست

این دلیل وجود و آن مدلول

علت است این به ذات و آن معلول

وحدتش هم برین نمط باشد

فرض غیریّتی غلط باشد

انقسام حقیقت است محال

شهدالله إنَّهُ متعال

هیچ موجود نیست غیر وجود

فرض ماهیت از چه خواهد بود؟

وحدت او نه زاید از ذات است

وصف زاید به ذات، طامات است

کلی و عام و خاص چیزی نیست

نعت اطلاق و قید ازو منفی ست

مغز حرف، اینکه غیر او عدم است

با وجودش بگو دگر چه کم است؟

در مقام تطورات وجود

برقع از رخ گشود، کثرت جود

خامه درکش حزین، ازین وادی

ملک ایمان گرفت آبادی

اینقدر بس بود، کس ار باشد

ورنه بهتر که مختصر باشد

کشف اسرار حق مکن زین بیش

با تو گویم، تو دانی و دل خویش