گنجور

 
حزین لاهیجی
 

پرسید دوش ساده دلی از من این سخن

با سینهٔ پرآتش و با دیدهٔ پرآب

کاندر زمانه هر چه بود، نیست بی سبب

خواه آشکار جلوه کند، خواه در حجاب

این معنی ازکجا زده سر، در تعجبم

کابنای هند، جملگی از شیخ تا به شاب

یکباره، بعد حادثهٔ جان گسل که شد

از التهاب آتش آن، سینهها کباب

چون کلک کجروی که ز مِسطر بدر رود

گردیده اند یک قلم، از جادهٔ صواب

زین گوشمال حادثه، گشتند گنده تر

مانند فضله ای که فتد بر وی آفتاب

گفتم درین سوال که کردی شگفت نیست

در کسوت مثال، کنم روشنت جواب

چون قحبه، سر زکوی خرابات برکند

یکبارگی نیفکند اوّل ز رخ نقاب

گاهی حیا به خاطرش آید، گهی حذر

در نیم شب، زند به حریفان می و رباب

امّا فتاد چون به کف شحنه و عسس

گردد خلاص اگر، زخم و پیچ احتساب

آسوده خاطر است ز اندیشهٔ جهان

دیگر حریف او نتوان شد به هیچ باب