|
غیرفعال و فعال کردن دوبارهٔ حالت چسبانی نوار ابزار به بالای صفحات
|
|
راهنمای نوار ابزار
|
|
پیشخان کاربر
|
|
اشعار و ابیات نشانشدهٔ کاربر
|
|
اعلانهای کاربر
|
|
ادامهٔ مطالعه (تاریخچه)
|
|
خروج از حساب کاربری گنجور
|
|
لغزش به پایین صفحه
|
|
لغزش به بالای صفحه
|
|
لغزش به بخش اطلاعات شعر
|
|
فعال یا غیرفعال کردن لغزش خودکار به خط مرتبط با محل فعلی خوانش
|
|
فعال یا غیرفعال کردن شمارهگذاری خطوط
|
|
کپی نشانی شعر جاری در گنجور
|
|
کپی متن شعر جاری در گنجور
|
|
همرسانی متن شعر جاری در گنجور
|
|
نشان کردن شعر جاری
|
|
ویرایش شعر جاری
|
|
ویرایش خلاصه یا برگردان نثر سادهٔ ابیات شعر جاری
|
|
شعر یا بخش قبلی
|
|
شعر یا بخش بعدی
|
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف وضعیت آشفته و طوفانی حیات میپردازد که در آن هیچ کس نمیتواند به کمک آید. شاعر از ساقی میخواهد نوشیدنی بیاورد زیرا در این اوضاع خطرناک هیچ چیز دیگری دلپذیر نیست. او از تجربه زندگی خسته شده و میگوید تنها وجود پیر میفروش که امروز بدون مقام و قدرت است، قابل توجه است، زیرا او هم به نوعی به حقیقت تلخی اشاره میکند که به بینیازی از چیزهای ظاهری اشاره دارد. در نهایت، شاعر از یکنواختی زندگی و عدم جاذبههای آن رنج میبرد.
هوش مصنوعی: در اینجا به وضعیت بحرانی اشاره میشود که در آن هرج و مرج و فتنه وجود دارد و هیچکس نمیتواند به کمک دیگری بیاید. در این اوضاع، شاعر از ساقی میخواهد که کشتی می را بیاورد، زیرا در این شرایط سخت، راه فراری وجود ندارد و باید به چیزی پناه آورد.
هوش مصنوعی: من به این خوراک ساده و بیپناه عادت کردهام و دیگر هیچ چیز خوشمزهتری از این برایم جذاب نیست.
هوش مصنوعی: تنها کسی که در حال حاضر میتوان به او اعتماد کرد، همان پیر فروشنده شراب است. چون تا به حال کسی را ندیدهایم که در زمان پیری، به مقام و جایگاهش نرسیده باشد. در این دنیا، مانند شیر و آب درهم نمیآمیزند و در واقع، با گذشت زمان، کمک و راهنماییهای او ارزشمندترند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آنکه مر ترا بجهان در نظیر نیست
آنکو خطر نیافت ز فیضت خطیر نیست
ای یادگار آنکه نبودش نظیر کس
ای دلفروز آنکه کس او را نظیر نیست
تو ماه روزگاری و او میر روزگار
[...]
دردی است درد عشق که درمانپذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
حلقهیْ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
گفتا به روزگار بیابی وصال ما
[...]
طفلی و مرد عشق تو گردون پیر نیست
جانی و هیچکس را از جان گزیر نیست
خونم به یک کرشمهٔ ابرو بریختی
آنی که با کمان تو حاجت به تیر نیست
حسنت خطی نوشت علی الوجه کز خوشی
[...]
شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست
و اندیشه تو در دل برنا و پیر نیست
صد سر فدای پای تو باد، ار چه در حرم
تو می روی و خون کست پایگیر نیست
بی رحم وار چند زنی غمزه بر دلم
[...]
ای سروریکه در ره مردی و مردمی
رستم ترا مقابل و حاتم نظیر نیست
گر زخم تیغ دست ترا خستگی رساند
بشنو که هیچ عذر جز این دلپذیر نیست
دست گهر فشان تو ابرست و تیغ برق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.