گنجور

 
حزین لاهیجی

بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی

می زیبدت که ناز به کون و مکان کنی

این لطف جلوه ای که ز سرو تو دیده ام

بر خاک اگر گذر فکنی پرنیان کنی

هر جا گشایی از پی دل زلف پرشکن

مرغان سدره را همه بی آشیان کنی

مشکین شود غزال نگاهت به یک نظر

ای کاش جیب بخت مرا سرمه دان کنی

ای عندلیب با تو مرا حقّ صحبت است

خواهم که خاک تربت ما گل فشان کنی

دزدد به کام خویش زبان، شمع انجمن

هر جا که شرح قصّهٔ سوز نهان کنی

گردد طراز دامن دشت جنون حزین

خونابه ای که از رگ مژگان روان کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

شاها بهانه جویی تا زرفشان کنی

وز سیم و زر زمین چو ره کهکشان کنی

از دوستی بخشش گلشن کنی همی

کز زر و گل زمین را چون گلستان کنی

زین سیم و زر که بخشی شاها شگفت نیست

[...]

اوحدی

از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی

تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی

گر یک نظر به جان بخریم از لبت، هنوز

ترسی کزان معامله چیزی زیان کنی

وقتی که نیم جرعهٔ شادی به من دهی

[...]

فیاض لاهیجی

ای آنکه هر دم از نگه دلنواز خویش

جان دگر به قالب حسرت روان کنی

بر لب چو نوبهار تبسّم کنی سبیل

رخسار آز را چو رخ گلستان کنی

جوهرنما کند چو غضب تیغ ابروت

[...]

نشاط اصفهانی

باشد بدل شکایت اگر از غمی ترا

باهیچکس مباد حکایت از آن کنی

گردوست است رنجه نماییش دل زغم

ور دشمن است خاطر او شادمان کنی

وین هم غم دگر که زبیهوده گفتنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه