گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دل داغ تو را به جان گرفته

جان درد تو جاودان گرفته

حال دل ناتوان چه پرسی؟

حیرت زده را زبان گرفته

بر من شده تنگ کوه و صحرا

سودای توام عنان گرفته

بر شیشه دل صبا بود سنگ

دل بی توام از جهان گرفته

فریاد که دور چرخ ما را

چون دایره در میان گرفته

یک غنچه صبا نمی گشاید

گویا دل باغبان گرفته

آتش از داغ لاله رویی

ای مجلسیان به جان گرفته

بر تن چه زنی گلاب و کافور

این شعله در استخوان گرفته

بی بال و پرت حزین مسکین

در کنج غم آشیان گرفته