گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

ای رای رفعیت آسمان را

پیموده و در میان گرفته

خاک قدم تو منزل خویش

بر تاریک آسمان گرفته

بیشی زجهان ازین سبب راست

آوازه تو جهان گرفته

هر لحظه عدوی بد دلت راست

ادبار فلک به جان گرفته

در معرکه چون سوار باشی

نصرت بودت عنان گرفته

چون باده خوری زمانه باشد

از حادثه ها کران گرفته

مدح تو نخواند سنگ خارا

زان گشت چنین زبان گرفته

در عالم علم و فکرت تست

صد ملک به یک زمان گرفته

بر درگه عدل پرورت هست

مرغ ظفر آشیان گرفته

هر شب ز صفای تست گردون

شکل خوش گلستان گرفته

هر روز ز بیم تست خورشید

رنگ رخ ناتوان گرفته

با عدل تو دست ترک طبعان

خوشرویی بوستان گرفته

گر بنده به خدمت تو نامد

ای دست تو رسم کان گرفته

مهر تو همیشه بود در دل

چون عاشق مهربان گرفته

هم شکر تو از زبان نداده

هم مدح تو بر دهان گرفته

تا موسم نوبهار باشد

بستان گل و ارغوان گرفته

تا فصل خزان بود همه شاخ

رنگ زر و زعفران گرفته

بادی به مراد دل نشسته

بر خصم ره امان گرفته

تو خرم و باد رایت تو

بر شاخ ظفر مکان گرفته