خارم که نیست گلشن صورت سرای من
دهرم نمی خرد که ندارد بهای من
گوی نه آسمان سرپا خوردهٔ من است
روی فلک کبود شد از پشت پای من
آوازهٔ مرا نکند بخت تیره پست
در سرمه چون نگاه نخوابد صدای من
سیّارگان پی سپر کاروان شوق
ره گم کنند اگر نخروشد درای من
خورشید عالمم ز دل گرم جوش خویش
از سردی زمانه نگردد هوای من
رفتم ز خود چو در دلم آمد خیال تو
تنها نشسته ای تو و خالی ست جای من
از چاره سازی دل خود عاجزم حزین
کار مرا به خود نگذارد خدای من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از احساس تنهایی و بیکسی خود صحبت میکند. او به این نکته اشاره دارد که به رغم زیبایی و جذابیتی که در دلش دارد، دنیا و اطرافش او را درک نمیکند. او دچار سردرگمی و احساس ناکامی است و حس میکند که هیچ چیز نمیتواند جایش را پر کند. شاعر همچنین از عشق و خیالی که در دلش دارد، یاد میکند و میگوید که این احساساتش نتوانستهاند به او آرامش دهند. در نهایت، او خود را عاجز از پیدا کردن راه حلی برای مشکلاتش میداند و به خدای خود پناه میبرد.
هوش مصنوعی: من گلی ندارم و فقط خارهایی هستم، اما دنیا نمیداند که ارزش من چقدر است.
هوش مصنوعی: نمیدانم چرا آسمان به خاطر من به حالت ایستاده درآمده است، که بر اثر حرکت من، آسمان آبی رنگ شده است.
هوش مصنوعی: اگر بخت من بد باشد و به جایگاهی پایین بیفتم، صدایم در بین همه محو نخواهد شد و همچنان در خاطرها باقی میماند.
هوش مصنوعی: اگر دیوانهوار به دنبال شوق و میل سفر بروند، مسلماً مسیر خود را گم میکنند. اما اگر زحمت من به نتیجه نرسد، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
هوش مصنوعی: خورشید وجود من به خاطر گرمای دل خودم، تحت تأثیر سرمای روزگار قرار نمیگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی از خودم دور شدم، در دلم یاد تو آمد. تو تنها نشستهای و جای من خالی است.
هوش مصنوعی: من در پیدا کردن راه حل برای درد دل خود ناتوانم و غم و اندوهی که دارم، مرا رها نمیکند، ای خدا.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بوده در قفای تو دایم دعای من
بیگانگی مکن که شدی آشنای من
دست از جفا بدار، وگرنه دعا کنم
تا داد من ز تو بستاند خدای من
گر من دعا کنم به سحرگاه، وای تو
[...]
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من
گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!
نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین
کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من
پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری
[...]
میرفت جان ز بهر دل مبتلای من
میگفت دوست را که تو بنشین به جای من
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم
میلی به استخوان ننماید همای من
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان
[...]
ای در بلا فتاده دل مبتلای من
کس را مباد هیچ بلا چون بلای من
از درد عشق یار چنان مبتلا شدم
کاندر جهان طبیب نداند دوای من
عشق از برای دل بود و دل برای عشق
[...]
ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من
سر تا قدم بلای سیاهی برای من
با جامه سیاه که در عین شوخیی
دلجوتری ز مردمک دیده های من
چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.