گنجور

 
حزین لاهیجی

خارم که نیست گلشن صورت سرای من

دهرم نمی خرد که ندارد بهای من

گوی نه آسمان سرپا خوردهٔ من است

روی فلک کبود شد از پشت پای من

آوازهٔ مرا نکند بخت تیره پست

در سرمه چون نگاه نخوابد صدای من

سیّارگان پی سپر کاروان شوق

ره گم کنند اگر نخروشد درای من

خورشید عالمم ز دل گرم جوش خویش

از سردی زمانه نگردد هوای من

رفتم ز خود چو در دلم آمد خیال تو

تنها نشسته ای تو و خالی ست جای من

از چاره سازی دل خود عاجزم حزین

کار مرا به خود نگذارد خدای من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

ای بوده در قفای تو دایم دعای من

بیگانگی مکن که شدی آشنای من

دست از جفا بدار، وگرنه دعا کنم

تا داد من ز تو بستاند خدای من

گر من دعا کنم به سحرگاه، وای تو

[...]

اوحدی

ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من

گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!

نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین

کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من

پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری

[...]

ناصر بخارایی

می‌رفت جان ز بهر دل مبتلای من

می‌گفت دوست را که تو بنشین به جای من

تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم

میلی به استخوان ننماید همای من

خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان

[...]

نسیمی

ای در بلا فتاده دل مبتلای من

کس را مباد هیچ بلا چون بلای من

از درد عشق یار چنان مبتلا شدم

کاندر جهان طبیب نداند دوای من

عشق از برای دل بود و دل برای عشق

[...]

اهلی شیرازی

ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من

سر تا قدم بلای سیاهی برای من

با جامه سیاه که در عین شوخیی

دلجوتری ز مردمک دیده های من

چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه