گنجور

 
حزین لاهیجی

از اشک لاله رنگ گلی در کنار کن

شاخ خزان رسیدهٔ خود را بهار کن

مگذار رزق خاک شود مشت خون من

ای شوخ سرگران، کف پایی نگار کن

از ساغر کرام نصیبی ست خاک را

ته جرعه ای به کار من خاکسار کن

ازکار دل به عشق گره باز می شود

این دانهٔ سپند به آتش نثار کن

بی طاقتی کمال دهد کار عشق را

اوّل به غمزه غارت صبر و قرار کن

دیوانه را ز بند، شکوه دگر بود

دل را اسیر سلسله ی تابدار کن

همچون سبو به جرعه، می ام در گلو مریز

میخانه را به کام من میگسار کن

خالی کفت ز دامن مطلب حزین چراست؟

دستی چو شانه، در شکن زلف یارکن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای تیغ شاه موسم کارست کار کن

وز خون کنار خاک چو دریا کنار کن

چون نام شهریار کن ایام شهریار

یک سر زمانه بر اثر شهریار کن

از بهر عون و نصرت دین حیدرست شاه

[...]

وطواط

جانا ، طریق مهر و وفا اختیار کن

با ما بکوی مهر و وفا روزگار کن

بی تو ز اسب شادی و رامش پیاده ایم

ما را بر اسب شادی و رامش سوار کن

ای بی قرار کرده دل من چو ذلف خویش

[...]

نصرالله منشی

چون باد، خیز و آتش پیگار برافروز

چون ابر، و روز ظفر بی غبار کن

ادیب صابر

وقت بهار نو صفت نو بهار کن

خانه ز گل چو بتکده قندهار کن

پی بانگار خوش طرب اندر بهار نه

می با نگار خوش طرب اندر بهار کن

مرغ هزار بانگ برآرد به شاخ گل

[...]

سیف فرغانی

وصلست و هجر، آنچه بهست اختیار کن

دانی که وقت می گذرد عزم کار کن

اول چو چرخ گرد زمین و زمان برآی

وآنگه چو قطب گرد خود آخر مدار کن

گیتی شکارگاه سعادت نهاده اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه