گنجور

شمارهٔ ۷۴۳

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

شمع را شعله، مسلسل ز دل آید بیرون

آه جان سوختگان متصل آید بیرون

در جهان چند به آیینه سکندر نازد؟

چه تماشاست که از پرده دل آید بیرون؟

چشم نظارگیان لایق دیدار تو نیست

به تماشای تو هر کس خجل آید بیرون

در چمن گر قد شمشاد به ناز افرازی

قمری از منّت سرو چگل آید بیرون

دل خون گشته شود گر به مثل رنگ حنا

مشکل از دست تو پیمان گسل آید بیرون

زلف مشکین تو هر جا که شود غالیه سا

نکهت از نافهٔ چین منفعل آید بیرون

این گهر نیست که نشمرده به خاک افشانم

اشک گلرنگ به صد خون دل آید بیرون

سینه صیقل گری از پاس دمش باید کرد

صبح را تا نفسی معتدل آید بیرون

تن خاکی به رهم طرفه طلسمی است حزین

خرم آن روز که پایم زگل آید بیرون



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر