گنجور

 
حزین لاهیجی
 

خوشا دمی که مرا دیده از غبار برآید

ز گرد هستیم آن نازنین سوار برآید

همین بس است که خود چاک می زنم به گریبان

ز دست کوته ما بیش ازین چه کار برآید؟

ز سرگذشته، به راهت نشسته ایمکه تاکی

نگه به عربده، زان چشم میگسار برآید

بغیر از اینکه به سرگشتگی جهان به سر آری

دگر چه کام دل از دور روزگار برآید؟

چه آتشی ست حزین ، این که در جگر زده عشقت؟

به یک صفیر تو، دود از دل بهار برآید