گنجور

 
حزین لاهیجی

پیکان تو مشکل که به دل یار توان کرد

دیگر چه علاج دل بیمار توان کرد؟

من مردم و یک بار به خاکم نگذشتی

این کوه غمی نیست که هموار توان کرد

کس شغل محبّت نرسانده ست به پایان

دل چون رود از کف چقدر کار توان کرد؟

صرصر چه زند گرم به خاکستر من پای؟

بختم نه چنان خفته که بیدار توان کرد

صد عقده بود بر دلش از بار علایق

این سبحه به گرد سر زنّار توان کرد

بر دوش اگر بار سر خویش کشیدیم

شادیم که خاک قدم یار توان کرد

شور تو حزین از لب شیرین سخن کیست؟

مصر از نی این خامه شکر بار توان کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد

صد زاهد دین، بسته زنار توان کرد

دیوانه شود زنده، ولی خلق بمیرند

گر نقش جمال تو به دیوار توان کرد

آن تیز نگه کردن تو جانب عشاق

[...]

صائب تبریزی

دل چون تهی از دردوغم یار توان کرد

این ظلم چسان بر دل افگار توان کرد

هر دل که پرازخون شود از داغ عزیزان

از گریه محال است سبکبار توان کرد

این درد نه دردی است که بیرون رود از دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه