گنجور

 
حزین لاهیجی
 

کاش خضری به من بادیه پیما برسد

که سراغ حرمم تا در ترسا برسد

دل و دین را چه کنم عرضه به جولانگه تو؟

مشکل این جنس فرومایه به یغما برسد

ناله تا کی شکند، در جگر خویش سپند؟

آتشی کاش به فریاد دل ما برسد

از تو نومید نیم تا تپش دل باقیست

عاقبت سیل سفرکرده به دربا برسد

دوستان در صف هنگامه ی مرگم جمعند

کاش آن دشمن جان هم به تماشا برسد

تلخ کامم لب شیرین شکرخا بگشا

که به دادم دم جان بخش مسیحا برسد

دیده محروم ز خونابهٔ دل نیست حزین

باده از خم به دل آسایی مینا برسد