گنجور

 
حزین لاهیجی
 

لب لعلت به پیامی دل ما شاد نکرد

کلک مشکین تو از غمزدگان یاد نکرد

می کند آنچه جگرکاو نگاه تو به دل

به رگ جان کسی، نشتر فولاد نکرد

سرو ناز تو که عمر ابدی سایهٔ اوست

یک ره از لطف، خرابی چو من آباد نکرد

کافر بتکده جز مهر رخت قبله نداشت

صوفی صومعه جز ذکر تو اوراد نکرد

کاوش ناخن غم، با جگرم کرد حزین

آنچه در کوهکنی، تیشهٔ فرهاد نکرد