گنجور

 
حزین لاهیجی
 

جانان ز من آیا خبری داشته باشد؟

آه دل سوزان اثری داشته باشد؟

خورشید چو دود دل ما، پرده نشین است

این تیره شب آیا سحری داشته باشد؟

ما شکوه، ز بی رحمی صیاد نداریم

کو در قفسی، مشت پری داشته باشد

بر سینهٔ کس دست رد، آسان نگذاری

شاید که گرامی گهری داشته باشد

عیش ابدی با رگ جانی ست که در عشق

پیوند به موی کمری داشته باشد

از خشکی زاهد دلم افسرد، حریفان

وقت است که دامان تری داشته باشد

با آتش ما شعله پرستان محبت

خوش باشد اگر شمع سری داشته باشد

رحم است به آن سوخته اقبال که چون شمع

آهی، به امید اثری داشته باشد

مژگان زبردست تو، بیکار مبادا

ناخن به خراش جگری داشته باشد

نبود گنهی گر ز شراب نگه تو

پیمانهٔ ما هم، قدری داشته باشد

از برق بپرسید سرانجام حزین را

شاید که ز حالش خبری داشته باشد