گنجور

 
حزین لاهیجی
 

تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود

یک ره ز در درآ،که غم از دل برون رود

در پیش چشم من نگهت با رقیب بود

این داغ حسرت از دل آزرده چون رود؟

خون می رود ز دیدهٔ ما دل شکستگان

از شیشهٔ شکسته، می لاله گون رود

عطار زلف او چه کند با دماغ من؟

نشنیده ام ز فکر پریشان جنون رود

هرکس به عالم آمد و بشکست پای سعی

با دست خالی از در دنیای دون رود

گر طعنه زد، مرنج حزین از امام شهر

بسیار ازین میانهٔ عقل و جنون رود