با جان چو شد سرشته غم عشق چون رود
جان را برون کنم مگر این غم برون رود
هر عاقلی که شیفته روی و موی تست
آخر چو شمع بر سر داغ جنون رود
منعم مکن ز گریه خون کز فراق تو
دردی برون ز سینه به هر قطره خون رود
توسن بعشوه تند مران از خدا بترس
زور تو چند بر سر مور زبون رود
ناصح برو که صبر و سکون کار عشق نیست
کار خرد بود که به صبر و سکون رود
گر کوهکن فرو نخورد گریه های خون
خوناب حسرت از جگر بیستون رود
اهلی چو لاله سینه بناخن چه بر شکافت
باور مکن که داغ تواش از درون رود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم عشق سخن میگوید و بیان میکند که این غم چنان عمیق است که جان را هلاک میکند. او اشاره میکند که عشق و شیفتگی عقل را از انسان میگیرد و موجب زجر و درد میشود. شاعر از ناله و گریههایش میگوید و اینکه هیچ صبری در عشق وجود ندارد. همچنین، به کسانی که در این مسیر او را نصیحت میکنند، تأکید میکند که عشق نیاز به صبر ندارد و در نهایت، غم و حسرتی عمیق را که از دوری معشوق به دل دارد بیان میدارد.
هوش مصنوعی: زمانی که وجودم با غم عشق آمیخته شد، مانند رودی میخواهم جانم را از وجودم بیرون کنم تا شاید این غم از وجودم خارج شود.
هوش مصنوعی: هر فرد عاقل و باهوشی که به زیبایی و جاذبه تو جذب شده، در نهایت چون شمعی در برابر عشق و جنون تو به ذوب شدن میافتد.
هوش مصنوعی: مرا از اشک ریختن محروم نکن، زیرا درد جدایی تو باعث شده که هر قطره خونی که از قلبم بریزد، نشاندهنده این درد است.
هوش مصنوعی: اسب تندرو را با ناز و کرشمه برانید و از خدا بترسید. چه نیرویی بر سر موری ضعیف دارید؟
هوش مصنوعی: ای نصیحتکننده، برو! زیرا صبر و سکون، مناسب عشق نیست. کار عشق، نیازمند خرد و اندیشه است که باید با فعالیت و تحرک همراه باشد.
هوش مصنوعی: اگر کوهکنی نتواند اشکهای خونین حسرت را از دل بیستون بخورد، آن وقت احساسات و دردهایی که در دل دارد رها میشود و به سوی بیستون خواهد آمد.
هوش مصنوعی: اهلی مانند لاله است که با دستان خود به سینهاش آسیب رسانده است. نباور که زخم او از درون به بیرون میریزد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود
یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود
زنهار دل بریم ز سودای عشق، از آنک
دیوی ست اینکه نه به دعا و فسون رود
بی درد گویدم که چرا شام تا سحر
[...]
از چشم من خیال قدش کی برون رود؟
سروی است ناز از لب جو سرو چون رود؟
بنشست در درونم و غیر از خیال یار
رخصت نمیدهد که کسی در درون رود
دانی که در دل تو کی آید جمال یار؟
[...]
ما را به جای آب اگر از دیده خون رود
چون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود
از گوشه ی جگر نرود داغ او مرا
آری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود
سیماب آه من بکند چرخ را سیاه
[...]
نشکسته دلی ز هجر کی از دیده خون رود
از شیشه تا درست بود باده چون رود
از کشتگان به کوی تو شد سیل خون روان
مپسند بیش ازین که به کوی تو خون رود
هرگه ز زلف سلسله بر طرف رخ نهی
[...]
هر کس که در بهار به صحرا برون رود
عیش آن گهی کند که به ذوق جنون رود
عارف به خار و گل چو ببیند به روی دوست
روزی دری گشاید و بیخود درون رود
حربا مجوی، بر اثر عشق رو، که گل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.