گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چون نخل تو از ناز گرانبار برآید

شمشاد ز جا، سرو ز رفتار برآید

دل می رود از سینه و پیکان تو باقی ست

رحم است بر آن یار که از یار برآید

شرمندهٔ عشقیم که بی چاره و تدبیر

آسان کند آن کار که دشوار برآید

از ناخن عشقم رگ جان زمزمه ساز است

بی زخمه صدا کی شود، از تار برآید؟

بگذار حزین از کف خود بادهٔ پندار

تا ساغرت از میکده سرشار برآید