گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بار ستم یار، گران است و گران نیست

جانبازی عشاق، زیان است و زیان نیست

یارب چه شنیده ست ز اغیارکه امروز

با ما نگه یار همان است و همان نیست؟

حرفی ز دهانش به زبان است دهان کو؟

رازی ز میانش به زبان است و زبان نیست

بویی نه و رنگی ست به رخساره جهان را

درگلشن تصویر خزان است و خزان نیست

گردد به گلو بس که گره، سوخت نفس را

ما را سبق گریه روان است و روان نیست

سرگشته کوی تو شدند آبله پایان

این راه پر از سنگ نشان است و نشان نیست

پیداست حزین از نفست بوی محبت

در جیب تو این مشک نهان است و نهان نیست